در زندگی یِک وَقتهایی پیش مییاد ؛


که حِس میکُنی بایَد سَرت را بُگذاری زَمیـטּ وَ بمیرے ....
 
اَما نَمیمیرے وَ فَقَط آه میکشی !


بَراے دَردهایی کِه نَمی تواטּ به کَسی گُفت ،
 
کِه ایـטּ خیلی بَدتَر از مُردטּ است ...!!!






دلم را به تخت میبندم تا ترکت کند


فریاد میکشد میلرزد


خمارت میشود


رها که شد او میماند ...

و

عمری وسوسه ی تلخ  دوباره خواستن تو ..!!